X
تبلیغات
هیچی به هیچی

هیچی به هیچی

(برگی از یه دفتر خاطرات سوخته)

9(مهتاب)

دارم غصه میخورم ... چقدر مسخره :

غصه خوردن برای از دست دادن چیزی که هیچ وقت بدست نیاوردیش

تو پست قبلیم دیگه نذاشتم ادامه درد چون چراغ انگیزم  برای گفتن احساساتم خاموش شده بود

ولی من حالا اینجام ناخدا گاه یه دفعه به خودم اومدم که نوشتم دارم غصه میخورم...

اومدم که بنویسم

مثل همیشه : مهتاب،یه عالمه حرف،یه کاغذ،یه خودکار

ولی نه حالا اینجام چون بیشتر از همه دوس دارم تو این وب بنویسم

چون اگه یه روزی همه چیمو گم کردم اینو نمیتونم گمش کنم

مال خودمه( البته با محمد شریکم)

حرفامو دلم میخاد اینجا بنویسم ولی نمیتونم

همون حس همیشگی که مانع میشه

   

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 11:38  توسط مهتاب -محمد  | 


8(مهتاب)

همه چی حرفه

همه دارن مزخرف میگن

بدم میاد

از خیلیا

از خودم

از خودش

از همه

اه

 ۳۰/۳/۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 20:8  توسط مهتاب -محمد  | 


7(مهتاب)

حالا دیگه واقعا میخامش یه حس قوی منو به جلو میکشه ولی نمیشه

به خدا نمیشه دلم پیششه ولی حواسم نه

اونو میخام ولی خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم

به همه میگم من اونو دوسش دارم

ولی هنوز تنهام

اولش انکار بود

یه حس دروغ

ولی الان نه همش شده یه علاقه پنهون

یه حس قوی که منو به سمت خودش میکشونه

نمیدونم شده مثه پیوند کووالانسی

نمیدونم میدونین یا نه

بین دو عنصر همیشه باید یه فاصله معین باشه نه میتونن از هم دور باشن چون به هم جذب میشن

و نه میتونن به هم نزدیک بشن چون همو دفع میکنن

حالا شده قضیه منو اون

دوریش برام سخته

ولی نمیتونم بش نزدیک بشم

و این فاصله همش بینمون هست

خدایا کمکم کن....

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 22:19  توسط مهتاب -محمد  | 


6(مهتاب)

خوبه اگه دلت جيزيو بخواد براش دستو پنجه نرم كني

ولي قيمتشو جز خودت كس ديگه اي ندونه تا مبادا

تو مزايده عشق ديگري ادعاي بيشتري داشته باشه

و ادعاي عشق كنه و اون برنده شه

اونجاس كه دلت ميگيره

خسته ميشي از اينكه

بش بگي يا نه

بگي دوستت دارم ولي دلت بلرزه

از اينكه قيمت عشقتو با حرفات بسنجن و

ندونن كه دلت يه جاي ديگس

نگات تو نگاه يكي ديگس

دستات سرد ميشه

و جاي خالي بين انگشتاشو با هيچ كي پر نميكني

هميشه مشت باقي بموني

تا به اثر انگشتاش خيانت نكني

بوي عطرشو ديگه حس نكني

ولي هرچي كه ازش دورتر ميشي بوي عطرش رو مشامت بازي كنه

نگاهاش مثه يه پتك رو سرت سنگيني كنه

ولي تو احساس سبكبالي كني

و با بالهاي نامرئيت پرواز كني

....

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 21:56  توسط مهتاب -محمد  | 


محمد-5

سلام.....نمیخوام داستانا رو یه طرفه بگم....واسه همین سعی کردم خودمو جای همه بزارم.....هرکی که بوده و هست......فقط واسم دعا کنید.......

......یه عروسی بود تو قزوین....راه افتادیم.....رفتیم عروسی.....همون شب عروسی بود که میخواد یه چیز بهم بگه.....گفت: میدونی من یه رازی رو میخوام بهت بگم.....من دیگه دختر نیستم.....به کسی نگو بهت اعتماد کردم که بهت گفتم.....میخوام الان بدونی....میخوام بری.....چون میدونم در آینده اذیتت میکنه.....راستش من اصلا تو باغ نبودم....فقط میدونستم چیزه بدی داره میگه.....قول دادم.....هیچکی رو نداشتم واسم توضیح بده که چی میگه.....یه مدتی گذشت....کمتر میدیدمش....ولی بیشتر با هم بودیم....هر روز حرف....هر روز چت....مامانمم دیگه راضی شده بود و کاریم نداشت.....گیر نمیداد که این نه......تا رسیدیم به قراره دوم....شبه 24 مرداد 85.....ساعت 1 بود که اومد نت.....سلام عیلک و......گفتم اونی که یه ماه پیش گفتی یعنی چی؟؟گفت یعنی همون دیگه..چیه پشیمون شدی؟؟گفتم نه فقط نفهمیدم...تازه یه سری چیزا دستم اومده بود.....گفت ببین 3 سال پیش بود...تقصیر منم نبود.....زورکی بود...تو ذهنم فقط یه سئوال بود....یعنی میخوای بگی الان دیگه پ..... نداری؟؟گغت:نه.......همه چی ریخت رو سرم....سردم شدم یهو....یخ زدم.....آخه شما بگید چطوری میشه یه دختر رو ک...د اگه مکان نیاد باهات...؟؟کرم از خودش بود.....نمیدونستم چی بگم فقط میدونستم که نمیتونم بیخیالش بشم.....تا صبح نتونستم بخوابم....صبح وقتی خورشید دراومد چشمام قرمز بود....گریه نکردم چون اصلا نمیتونستم باور کنم....همه چی رو باور داشتم....غیر این.....ولی......

24 رفتم سر قرار.......یه تریپ سیاه زده بود...دختر خالش میگفت نمیخواست بیاد ولی من آوردمش...گفتم محمد به خاطر تو این همه راه اومده و.........

اون رفت و من و فامیل شروع کردیم حرف زدن.....اون میگفت....من میگفتم.....میگفت نمیتونی طاقت بیاری.....فکر میکرد الان که پ.... نداره هرکی کردش بچه دار میشه!!!هردوتامون بچه بودیم.....سنمون خیلی راه نمیداد واسه این حرفا.....بهش گفتم....:من باهات میمونم....با هر اتفاقی که افتاد فقط قول بده دیگه این اتفاق نیفته.....گفت محمد نمیتونی تحمل کنی.....گفتم بزار خودم جای خودم تصمیم بگیرم...باشه؟گفت باشه....رفتیم یه جا نشستیم.....اون زل زده بود به خیابون.....منم به نگاه اون.....2تا چشم عسلی رو میدیدم که دوستشون داشتم.....دیگه چیزی نبود ما رو از هم جدا کنه.....با همه حرفای اون....با همه قولاش.....با همه اعتماد کردنش.....دستاشو دوباره داد بهم.....دوباره خندید....باز نگاهم کرد و باز اشوه اومد واسم...بهم تکیه کرد و دلمو آروم کرد.....باز عرقه داشت منو دیوونه میکرد....خودش دوست نداشت ولی من داشتم....دستای اونو....هرجوری بود.....رسیدیم به آخر قرار.....رفتیم طرفه خونه خالش و دختر خالش ما رو تنها گذاشت.....لباش منو میکشید سمتش ولی دستاشو بوسیدم...خداحافظی کردم ازش....گریه میکردم ولی آروم بودم...اومدم خونه...به قوله مامانم یه چارک قد کشیده بودم.....هه هه....واسه همه بستنی گرفتم...در پوست خودم نمیگنجیدم...2 روز بعد یهو عکسش وقتی تو دستم بود گریم گرفت.....یه جوری گریه کردم یهو دیدم همه دارن گریه میکنم.....فرداش به فامیلم زنگیدیم....گفت که شنیدم که گریه کردی واسم....گریه نکن من همیشه باهاتم آقا پسر....از این به بعد دیگه غصه نخور.........این جمله منو برد بالای بالا......3 روز بعد همه چی یهو عوض شد.....دیگه اون فامیل سابق نبود.....فقط میخواست بره.....و من فراموشش کنم.....

واسه اینکه رفتن اون به اومدن نفر بعدی گریه خورده ادامه در قسمته بعدی......

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 18:56  توسط مهتاب -محمد  | 


محمد-4

صدای تلفن اومد.....

-الو....سلام خوبی؟

-سالم خوبم.....صدات آشناس.....

-صدام آشناست...؟نمیای رشت مگه؟منم فامیلت.....دیگه صدامونم نمیشناسی...!؟

-از بس که یاد ما نمیکنی....رشت؟کی؟کجا؟الان داری میگی؟؟؟

-دیشب واست پیام گذاشتم.....مگه تخوندی...؟

-پیام....؟آها....نه ندیدم.....تا کی هستی......؟

-تا ساعت 7 میتونی بیای....من زود باید برم خونه خالم....دختر خاله کلاسه.....اگه نمیتونی عیب نداره....

-نه نه...میام....آدرس بده.....

آدرسو گرفتم....یه سوته حاضر شدم....زنگ زدم به دوستم.....گفتم میای....؟گفت باشه.....

راه افتادیم.....نمیدونم چطوری بود که ما خیلی زودتر رسیدیم....با اینکه ترافیک بود!!!یه دربست گرفتم....رسیدم...یه چند تا جا رو گشتم تا پیداش کردم......تعجب کرد که من انقدر زود رسیدم.....

راه افتادیم....قدم به قدم....دست تو دست....حرف زدیم....نمیتونم بگم چقدر خوشحال بودم.....بعد 4 سال بالاخره اولین قراره 2نفرموت بود.....شاید تعجبی باشه....بعد 4 سال....!!اولین قراره 2نفره....!!!

دستاش تو دستام عرق میکرد.....انقدر که لیز میخورد و ول میشد.....ولی تب داشتم....یادش بخیر....به قوله بنیامین که تازه آلبومش دراومده بود...درجه تبم روی 3300......(حالا درجه تبشو نمیدونم دقیقا چقدر بود!!)....حرف میزدیم.....2تا بستنی خوردیم....یه گل واسش خریدم....ناز و اشوه ازش چکه میکرد..!!قطره قطره داشت جونمو میگرفت.....یه دختر مغرور تهرانی که 4سال منتظر این لحظه باهاش بودم حالا با من بود....میدونستم شیطونه....میدونستم با کسه دیگه هم هست....ولی نمیتونستم بهش چیزی بهش بگم...آزاده آزاد بود....البته یه وقتایی قاطی میکردم ولی قانعم میکرد که فقط ماله منه آخرش......قرارمون داشت تموم میشد....لذت تمام شونه به شونه بودنا.....دست تو دستا.......اون حرفای شیرین.....اون نگاه عسلی.....اون چشمای خیره......آخر قرار رسید.....رفتیم تو یه کوچه تاریک.....و خلوت....

شاید الان که اینو میگم همه پسرا بگن عجب منگولیم.....ولی نفهمیدم منظورش چیه.....نمیدونستم لب میخواد....یه بوس اساسی.....بدون هیچ اتفاق خاصی برگشتیم.....و رفت خونه خالش......فکر میکنم اونم فکر میکرد عجب منگولیم.....!!!برگشتم خونه.....و اون شب شد یه دنیا خاطره خوب.....انقدر خوب که تو تقویمم یه قلب بزرگ دورش کشیدم......و شد شب من و چشای عسلیش.....تا صبح داشتم خوابشو میدیم....مثه هر شب.....چند روز بعد یهو روزگار سر و ته شد.....

یه روز وقتی بهش گفتم میخوام آخرش ماله من باشه.....از نوع شروع کرد.....که نه فراموشم کن.....نمیشه....نمیشه....آخر و عاقبت نداره کارمون...هیچکی راضی نیست...مامانت ازم متنفره....فکر میکنه من دختر بدیم.....بهش گفتم:خودت اینجوریش کردی....با کارات.....اگه فراموشی بود پس چرا دوست شدیم....چرا وابستم کردی...؟ما که قراری نداشتیم.....پس پرا اولیش کردی.....اونم انقدر عالی....میتونستی دستاتو ندی به من....میتونستی دعوتم نکنی......جواب حرفای منو نداشت.....حسابی دعوامون شد....هردوتامون گریه میکردیم.....یهو قاطی کردم.....گفتم: به همه میگم چیکار کردی باهام....اولش به مامانت اینا.....میگم میخواستی ببوسیم!!!گفتم دعوتم کردی و اون وقتایی که اونا فکر میکردن داری با دختر خاله میچرخیدی با من بودی.....میگم دستات دسته من بود....گریش بیشتر شد.....به دوستش گفت: این دیوونس میگه...من میدونم.....گفتم:تکنه میخوای بری ببیییببب بشی...؟میگی نمیخوای ازدواج کنی....دوستیم نمیخوای.....یه چند دقه ای هم با دوستش حرف زدم....میگفت این از 4 سال پیش داره میگه نمیخوام ازدواج کنم.....گفتم آخه میگی دوستیم نه...!!گفت جدی؟گفتم آره.....اونم نمیدونست چی بگه...یه کم آروم تر شد....بعد رفت خونشون.....همه اینا پشت تلفن بود.....وقتی رفت زنگ زدم به دوستش....گفتم من نمیخوام از دستش بدم.....ولی اون بعد 4 سال داره اینجوری میکنه.....اگه نمیخواست میزاشت یه طرفه باشه....یا اصلا نباشه.....دوستشم اندر احئالات فامیل مونده بود.......

فردا شبش.....اومد نت.....از ساعت 12 تا 3 شب داشتم گریه میکردم و مینوشتم که چی با من کرده....اشکش در اومده بود.....خودمم کور شده بودم.....سیاهیه چشم رفته بود و سفید شده بود.....و خلاصه بهم گفت دوباره با همیم....همه چی خوب بود.....تا یه عروسی تو قزوین.....

ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 22:46  توسط مهتاب -محمد  | 


5(مهتاب)

روز اول چنان ارادم برای نوشتن قوی بود که شروع کردم به نوشتن

یه سررسیدو پر پر کردم

برگشتم همشو از اول شروع کردم به خوندن

خیلی برام جای تعجب داشت اینارو جدا من نوشتم

من؟

ولی برای بار دوم که خوندمش از همشون بدم اومد ازشون متنفر شدم

به نظرم چرتو پرت میومد

همشو ریز ریز کردم و ریختم تو وان حموم

دیگه نه حرف زدن  و نه نوشتن منو آروم میکرد

تنها چیزی که از اون همه نوشته ها که واقعا فوق العاده بود برام مونده یه دفتر شعر بود

توش شعرایه که حاضرم به خاطر حفظ کردنش جونمم بدم ولی از دستش ندم

تنها چیزیه که تونستم تنها نگهش دارم

الان برام جز اون دفتر یه عالمه حرف ناگفته مونده

یه مغز که اشباع شده از یه عالمه کلمه نگفته

یه عالمه کلمات آتشین که میترسم اگه تو اون دفتر بنویسم آتیش بگیره

آتیشی که الان دلم داره باش خاکستر میشه...

و شعله هاش تموم وجودمو گرفته

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 13:18  توسط مهتاب -محمد  | 


محمد-3

......دوستی رو با یه قرار یهویی شروع کردیم....مامانش اینا رفته بودن شمال....تا غروب خونه تنها بود.....راستش من خیلی بچه بودم....نمیدونستم یعنی چی وقتی یه دختر دعوتت میکنه خونه خالی...!!!البته بچه هم نبودم....شاید واسه شرایط زندگیم ندیده بودم....چی میگن....!!!!چشم و گوش بسته بودم.....ولی نرقتم....یا نشد که برم.....2 روز مسافرتمون تو تهران تموم شد.....دختر شیطونی بود...خودم میدونستم....میدونستم تنها هم نیست.....ولی نمیتونستم ولش کنم.....قضیه این عکسس...نمیدونم دیدید یا نه....یه پسره دختررو بغل کرده ولی دست دختره تو دست یه پسر دیگش.....ولی هردوتاشون آرومم.....یا هر 3تاشون.....داستان منم اینجوری بود....گرماشو بهم میداد ولی احساس میکردم من که نباشم یکی دیگه میاد جامو میگیره خیلی راحت.....روزا گذشت......خیلی با هم خوب بودیم......خیلی حرف میزدیم...دلمو میبردید با یه ممد گفتنش....آرومم میکرد....ولی میگفت آخرش به هم نمیرسیم چون از اولشم بهت میگفت که فراموشش کنم ولی نمیتونستم.....بی اون عینه معتادای تو خماری بودم....همو نمیدیدم...یا اگه میدیدم در حد یه فامیل ولی همینم راضیم میکرد......یه ماه گذشت....یه روز دیدم میگه مامانم فهمیده...میگه تمومش کن.....وگرنه دیگه شمال بی شمال.....دیگه قطع رابطه با ممد اینا...و خاندانشون....نمیخواست عذاب بکشه به خاطر من.....و نمیخواست منو امیدوار کنه وقتی امیدی نبود....اونم مقصر نبود....اوج شیطونیاش بود...اوج روابطش...نمیخواست محدود باشه....نمیخواست کسی باشه بهش امر و نهی کنه....نمیخواست به کسی قول بده و اگه بهتر پیدا کرد و بگه بای بای و دلشو بشکنه.....ولی از به طرف وابستم میکرد....نمیخواست ولی دست اونم نبود......حرفامون بدتر میکرد حالمو....هی بیشتر دل میدادم.....نمیخواستم تموم بشه.....و اونم وقتی اشوه میکرد یادش میرفت که شاید بره و هی منو عاشق تر میکرد....یه مدتی یواشکی حرف میزدیم....یه مدتی با واسطه.....یه مدتی فقط چت...به چند ماهیی کم محلی میکرد.....تا یه عید که اومد....عید 85......جلو همه مامانم بهش روسری عیدی داد و بابام ازش عکس گرفت.....که به من نشونش بده...اونم که میدونست واسه منه یه اشوه از نوع گربه ی توی شرک کرد که عکسش خیلی خوشگل بشه.....دهن همه باز مونده بود....مامانم ازش خوشش نمیومد ولی وقتی منو شاد میدید اونم شاد میشد خیلی.....خودشم تو کف مونده بود که ما چه خانواده ی دیوونه ای هستیم....آخه تا اون سال مامانم عیدی بهش نداده بود....حالا یهو یه روسری بهش عیدی داده بود....!!خلاصه اون شب تا صبح مگه من خوابیدم....حالا یه دونه عکسشم داشتم که هی نگاهش کنم و با اون چشای عسلیش بره تو مخم.....با چشاش با آدم حرف میزد......روزای خیلی خوبی بود.....4 سال از روزی که برای اولین بار احساسی بهش داشتم گذشت.....تا رسید به خرداد 85.....به 6 خرداد 85.....که یهو تلفن زنگ زد.......

پایان قسمت 2.....ادامه ی برنامه در قسمت بعدی...!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 1:32  توسط مهتاب -محمد  | 


4(مهتاب)

سخته بخوای دردو دلاتو یکی بشنوه که هرچی تو گوشش فریاد بزنی

صدات بش نرسه...

 نگات نگاشو کم داشته باشه ولی اون نگاشو با خودش تقسیم کرده

فقط خودشو خودش

چشاش همه رو نادیده میگیره

همه اونایی که نفساشونو با نفس اون گره زدن

و تو اوج سادگی سخترین راه به فکرش میرسه : سکوت...!

سکوتی که بعضی جاها بهترین بهانس ولی

تلخه سکوتی که از رو اراده نباشه

و مجبورت کنن که سکوتو فریاد بزنی

تا صداش به همه برسه

و در اوج ناباوری همه باورشون شه که دیگر سکوت سنگین نیست

و پرواز خواهد کرد همانند پرنده ای که

سبکبال در آسمان خود نمایی میکند

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:11  توسط مهتاب -محمد  | 


محمد-2

سلام...اسمم که بالا نوشته....بی پرده برم سر اصل حرفام....دردلای نگفته.....یه داستانه طولانیه عاشقانه میخوام بگم....از خودم....از روزای پر دردی که داره خفنم میکنه....همه اسما غیر من الکیه....واسه اینکه دوست ندارم اسمشونو بگم......امیدوارم واسه حرفام بلاگفا صفحه مون رو فیلتر نکنه....!!!واسه همین یه جاهایی فقط بییییییییییییییییییب داریم...!!!

یه روز خوب شروع شد...من بودن و همه ساعتام و ۲۴ ساعته بازی....از دنیا فقط درس خوندن میدونستم و بازی با کامپیوتر.......تا یه روزی اومد.....روزی که فکر نمیکردم به این زودیا بیاد......یه فامیل اومد خونمون.....اومد و گرم کنارمون نشست و حرف زد و زد و زد و آخر شبم موند و بعد رفت.....تا ۲ روز داشتم بهش فکر میکردم....البته به جاهای ناجورش...!اول جوونی بودیم دیگه.......یه مدتی فقط خبراش بود....یه سال گذشت....سال بعد که اومد عینه یه تیکه الماس برق میزد.....و همینجوری نورش جلوی چشمای من بیشتر میشد....وقتی میرفت دلم میگرفت.....تازه یه چیزی به اسم دلتنگی واسه یه کسی که نمیشناختمش رو حس میکردم.....یه مدتی گذشت...دلم واسش تنگ میشد....بعضی روزا بی اختیار واسش گریه میکردم.....تا یه روزی که دیدم نمیتونم بدونه فکرش باشم.....تا قبلش به عشق تو یه نگاه فکرم نمیکردم ولی همون نگاه ناجور روزای اول منو کشوند به روزایی که دیگه اصلا جز قیافش و دوریش هیچی واسم ارزش نداشت...البته منظورم از قیافش دیدنش بود.....سال بعد که اومد دیگه اون محمد نبودم...دوست داشتم هرجا میره منم برم....میدونستم خیلیا تو نخشن ولی میتونستم با اینم کنار میام....اونم حق داشت....اونم اولای جوونیش بود...نمیتونستم محدودش کنم.....رفت و واسه اولین بار حسابی واسش گریه کردم....یه روز خیلی بد رفتم جلو....رفتم به فامیلم گفتم که خیلی دلم میخوادت.....نمیخوام کسی غیر من داشته باشتت....من با همه چیت میسازم.....تولدشو بهش تبریک گفتم....اونم بهم گفت تو هنوز خیلی بچه ای.....نه نمیشه....ما فامیلیم....محمد برو.....ولی من نمیتونستم حسی که تو دلمه رو بیخیال شم....همیشه باهاش بودم....پای صحبتاش...البته راهمون دور بود...اون تهران بود.....منم گیلانه سرسبز.......پای چت.....تا یه روز خوب اومد.....اومد سفره ی نذری....رفتم دیدنش.....یه جورایی که انگار میخواد من ببینمش دور و ورم بود ولی قبولم نمیکرد...ناز و اشوه هاش رو میکشید به  رخم.....رفتیم سفره.....خوب بود.....من که تو مجلس نبودم ولی دلم پیشش بود.....وقتی تموم شد یه تیکه کیک بهم داد و یه نگاهیی بهم کرد و بعدش یهو یکی گفت بسه دیگه برو بچه پرو....دختر عمم بود....رابط دوستیمون.....منم خندیدم و رفتم پی کارم....شب که میرفت گریه کردم و اون دید و گفت زود برمیگرده......تو این مدت یه بارایی میگفت برو....فراموش کن....یه وقتایی هم مینشست و درددل میکرد باهام.....یه روز که خیلی دلم از کاراش پر بود بهش گفتم دوست داشتم باهات باشم ولی انگار تو نمیخوای.......شبش شد....اومد نت و آی دیمو چک کردم که دیدم نوشته نه دوست دارم باهات باشم...ولی به کسی نگو......از الان باهمیم!!!

خاطرات محمد.....فصل ۱....قسمت ۱....شاید یه روز از رو زندگیه منم یه فیلم ساختن........فیلان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 0:8  توسط مهتاب -محمد  | 


mamad-intro

سلام به همه....من نویسنده دومم....داستان من و مهتاب ربطی به هم نداره.....داستانمون تو 2تا دنیای متفاوته...فقط شاید شباهتش اینه که هرچی که هست تو همین خاکه........اومدم از چیزایی بگم که شاید خجالت میکشیدم تو وبلاگ خودم بگم......از حرفایی که شاید میترسیدم بگم و آتیشه دلم و یه وقتایی کارام دامنه هرکی که میخونه رو بگیره.......من نارنجی مینویسم.......اینم یه پسته معرفیه......تا پست بعدی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 12:20  توسط مهتاب -محمد  | 


3(مهتاب)

کاش هیچوقت نبود

کاش اون هیچوقت نشون نمیداد

کاش من نمیفهمیدم

کاش من تو حالو هوای خودم تنها بودم

کاش من نمیشناختمش

کاش همه ی اون شوخی ها یه شوخی واقعی بود

کاش رویا هام جایی برای اون نداشت

کاش کاشی وجود نداشت تامن الان حسرت نمیخوردم

سخته بخای چیزیو بگی ولی نتونی

سخته کنارش باشی ولی دلت تنگ شه ونشناسیش

سخته کنارش باشی ولی فاصلت صدها  فرسنگ باشه

سخته انتظار کشیدن برای یک نگاه

یک نگاه دورادور که تنها بهانه ای که یه سال به پاش زندگیتو ساختی

سخته بخای .........

ادمه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 15:20  توسط مهتاب -محمد  | 


2(مهتاب)

تا حالا نه خواستم که با یکی دردودل کنم نا تونستم

سخته برام... و کمی هم غرورم اجازه نمیده..من به ظاهر آدم خیلی شوخ و شادی هستم...

ولی از درون یه چیزی یا یه حسی آزارم میده یه خلا که نمیدونم باید با چه چیزی پرش کنم...

یه نیمه گمشده که تا حالا هیچ چیز نتونسته این حسو از من بیرون کنه

زندگی برام تا حالا خوشمزه و  خوب بوده ولی....

 نوشتن به من آرامش میده... از اینکه بتونم بنویسم خیلی خوشحالم

توذهنم پره ...پره از کلاماتی که تا دست به قلم میشم همش میادو سرازیر میشه.. اونجاست که نمیدونم

باید از چی شروع کنم

از چه چیزی بگم

از این خلا؟  که خومم نمیدونم چیه؟

میخام این وبلاگ برام یه دفتر خاطرات شه که همه خاطراتمو و چیزایی که یه عمر تو ذهنم داشتمو بنویسم تا بدونم حداقل یه جایی مهتاب تونسته حرفشو بدون هیچ انکاری بزنه تامبادا بش ترحم شه

دوست دارم عقایدمو بنویسم

ولی هیچ کس اونو نخونه

نمیخام اغراق کنم  که همه ببیننو بم به قول خودشون دلداریم بدن

این زجرم میده که یکی بخوادبه تظاهر پشتم باشه

من اینجا خودممو خودم

وبرام مهم نیس که کسی این ولاگو میخونه یا نه... فقط میخوام بنویسم

همینو بس.................................

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 16:47  توسط مهتاب -محمد  | 


1(مهتاب)

سلام من اسمم مهتابه عاشق نوشتنمو و ازش لذت میبرم .دلم پره از خیلی چیزا . از چیزایی که به قول یه

ضرب المثل قدیمی که میگه مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد اگر پنهان کنم ترسم که مغز

استخوان سوزد اشباع شده...

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 20:4  توسط مهتاب -محمد  |